یه لطفی بهم کن و تویی که صفحه رو باز کردی و اونقدر بهم لطف داشتی که بهم سر بزنی ، همین الان صفحه رو ببند ! یا اگه میخونی واسم نظر نذار! مرسی...
بچه که بودم هیچوقت برای نداشته هام گریه نکردم
هیچوقت داشته های دیگران ناراحتم نکرد! باور کن راست میگم از اون دفترهای فانتزی تو و دفترهای تعاونی من گرفته تا کفش ها و لباسهای جور واجورت و لباسهای یکنواخت من! هیچکدوم حرصم رو در نیاورد ! حتی اینکه قفل در خونمون خراب بود یا بخاری برای گرم کردن خونه نداشتیم ناراحتم نمیکرد
برام مهم نبود اگه آبگرمکن خونمون نشتی داشت و تا یکی میرفت حموم همه عین جنازه ولو میشدند! میدونم شرمنده ای که خانواده ت انقدر بدبخت بودن! پس سرت رو بنداز پائین و از خجالت هزار بار دیگه بمیر!
بی خیال ...
اما باید بدونی برای نداشتن یه چیز گریه کردم! یادته؟
برای نداشتن تو!
وقتی پروین ، باباش رو که از سر کار میومد محکم تو بغل میگرفت و آغوش من همیشه خالی از تو بود ، این من رو تا سر حد مرگ عذاب میداد
حتی بابای چاق و کچل و زشت پروین!
وقتی زهرا توی هر جمله ش ده بار میگفت بابا و من جمله بندیهام همیشه خالی از تو بود ، حسادت پرم میکرد.
حسودی به زهرا با یه بابای خشک و متعصب
وقتی پدر فوزیه دوچرخه ی فوزیه رو نگه میداشت و بهش میگفت عزیزم نگران نباش من کمکت میکنم تا دوچرخه سواری رو یاد بگیری ! و من چون دوچرخه م رو کسی نگه نداشته بود بارها از دوچرخه افتادم تا یاد بگیرم! با تمام وجود گریه کردم
میدونی پدر ازت متنفرم! حالم ازت بهم میخوره ! از تو و تک تک اعضای خانوادت! حتی از بابای خمیده ت که امروز خیلی دوست داشتنی به نظر میاد!
بابا خیلی بیچاره ای که انقدر زود مردی!
ببخش اگه امروز خیلی تلخم! باید بدونی این روزها اصلا روزهای خوبی نیستند!

امشب شب پوچیه! انگار هیچی مهم نیست! شاید هم زیادی مهمه!به هرحال حد وسط نیست یا خیلیه یا اصلا نیست و این اعصاب خورد کنه!
دارم توی نت میگردم چند وقتیه دیگه یاهوم رو باز نمیکنم دیگه چت نمیکنم دیگه حوصله ندارم دیگه خسته شدم از خیلی چیزا که شده بود عادت! دارم عادت شکنی میکنم!دارم این خود مسخره م رو میشکونم که در لحظه معتاد میشه به رفتارهای تکراری!
از خودم بدم میاد( دقیقا برعکس داداش که همین دیشب هی توی اینه به خودش نیگاه میکرد و قربون صدقه خوش میرفت)
سینا یه احمقه! هیچ چیزی واسه دوست داشتنی جلوه کردن ندارم! (آره آره امشب کاملا افسرده م)
دوباره دارم توی نت میگردم
توموگرافی فقط من رو یاد گریه میندازه! هیچ تلاشی برای یاد گرفتن مطلب نمیکنم!
یه دوش آب سردشاید حالم رو بهتر کنه! حموم که میرم یادم میافته زمستونه و احتمالا زیادی بی فکری باشه دوش آب سرد!
هیچ پولی ندارم واسه تولد دوستم! کاش هیچ دوستی نداشتم!(و این قطعا پاک کردن صورت مسئله است)
خیلی تنهام!
خدایا اینهمه چراغ اینهمه ادم اینهمه دل، میشه یکیش! فقط یکیش مال من باشه؟ خدایا هرچی کرمته، دو تا هم شد خودت رو زیاد ناراحت نکن! زندگیه دیگه!
راستی خدا میدونی به چه نتیجه ای رسیدم؟
تو حتما یه مردی! شک ندارم تو باید مذکر باشی!(لطفا از سوسک نمودن اینجانب صرف نظر بفرمائید)

دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي
شناسم كه شكارچي ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده... يه روز كه مي خواسته بره شكار
از بس عجله داشته اشتباهي
چترش رو به
جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش
شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه
مي گيره و …..
بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره!حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي:
هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش

یه روز مونده به شادی غمباد گرفتم .
یه روز مونده به زندگی مردم.
یه روز مونده به جوونی پیر شدم .
گندت بزنه که الکی اومدی توی زندگیم و الکی هم رفتی و الکی عاشقت شدم و الکی فراموشم کردی
یه روز مونده به دلتنگی فراموشت میکنم! ( ماهها از دلتنگیم میگذره . هیچکسی تو نشد برام . بارها عوضت کردم با این و اون.نشد که یادم بره! یادته بهت گفتم عین غورباقه ای؟ یادته چقدر خندیدی؟ عین غورباقه خونسرد! بیچاره مامان، حتی فکرش هم نمیکرد دخترش یه روزی عاشق غورباقه بشه تازه اون هم با دیکته ی اشتباهش قورباغه)
کافیست تو لبخند بزنی من تا قهقهه بدرقه میکنم لبخندت را!

این عکس هیچ ارتباطی به متن زیر نخواهد داشت . این متن هیچگونه ارتباطی به هیچ شخص شخیصی اعم از دوست و غیر دوست نخواهد داشت .
خواندن آن برای هرکسی ممنوع و پیگرد قانونی دارد . صفحه ای از برگ خاطرات روزانه و کاملا شخصی است که در معرض عموم قرار گرفته . لطفا صفحه را ببندید!!!
صبح:
چشمای نیمه باز . یه چیزی شبیه داداش. برنزه ی شکلاتی . دوست داشتنی . جیغ . ماچ آبدار . چشمای باز . پله های تخت دو طبقه . باز کردن ساک . خاطرات سفر . هیجان سوغاتی . مامان فضول و نسبتا خجالتی . کنار در اتاق داداش . کیف قهوه ای خوشگل . گفتن جمله ای که به اندازه تمام دنیا قشنگ بود . کیف مامان . لبخند مامان . خمیازه . خواب !
ظهر :
کلاس . خمیازه . مربی جیغ جیغو . خمیازه . تکرار جمله ی تو به تمام معنا خوشگل بی خاصیت هستی! خمیازه . زدن به کون مبارک و به روی خود نیاوردن تحقیر . خمیازه . نگاه باز پسرهای هیز . مربی بی حیا. شماره دادن . اخم . رفتن . رفتن . رفتن!
یه کم بعد از ظهر :
اتمام کلاس . ۱۵تا تماس از دست رفته و ۸ تا پیام! تماس . بوستان . دستشویی . خشک شدن خیسی عرق روی مانتو . ادکلن . رژ . درست کردن مو . لبخند توی آینه . ونک . ولیعصر . آب معدنی . آدامس . ماه رمضون . بوی سیگار . دوبله کرایه دادن . پارک ملت! دوست نداشتن و بودن .
یه کم بعد از یه کم بعد ازظهر :
غیرت . آژانس . نبودن ماشین خطی . غیرت . از پارک تا ونک پیاده رفتن . لبخندهای الکی . سوار تاکسی شدن . کرایه سه نفر را حساب کردن . سفارش به راننده تاکسی . مواظب خودت باش . خداحافظی . دور نشده زنگ زدن . برداشتن تلفن . دوستت دارم . گفتن الکی ایضا .
عصر :
خونه . جیغ . فریاد . مهمان نا خوانده . سامره . پدرشوهر و مادرشوهر . اعصاب به هم ریخته . خمیازه . خود را به خواب زدن . مائده . افطار . کنسل شدن مهمانی . مامان . در حال قهر . فکر رفتن به شمال . با خود حرف زدن .
شب :
فیلم شبکه فارسی۱ . وسطش زدن شبکه دیگر . شروع فیلم پنجمین خورشید . حرص خوردن برای دختر فیلم شبکه فارسی ۱ سام - سون . ندین کامل فیلم سام سون و دوباره حرص خوردن
یه کم بیشتر شب :
اسمس بازی . شکاک بازی مایده . به روی خود نیاوردن . تمام شدن یک دوستی یه هفته ای . خاک بر سر دوست داشتن های الکی . به کون مبارک زدن و باز به روی خود نیاوردن . خمیازه . خواب . خواب ماه رمضون! اتمام روزی مثل همه روزها . اتمام روزهای جوانی من!
بعد از قهر بودن یه ماه و نیمه م با دنیای مجازی ، لابد ورود مجددم مبارکه دیگه!!!
از هرگونه ابراز شادی و خوشحالی ، صمیمانه استقبال به عمل می آید!

میخواهم برایت از خود حقیقی ام بنویسم! بغضم را کاش منعکس کند صفحه ی خشک روبرو! میخواهم بدانی چند خط نیستم! من شاید کسی باشم مثل تو!یا کمی افسرده تر یا کمی شادتر!
میخواهم بدانی همیشه بدها را قبل از خوبها فهمیدم! قبل از خندیدن ، اشک ریختن را تجربه کردم . قبل از مهربانی نامهربانی را . قبل از دوست داشتن ، نفرت را...
البته خیلی هم بد نبود هرچند خوب هم نبود! شماره های روی کیک تولد بزرگ و بزرگ تر شدند و من...
و من امروز یک دختر 22 ساله ام. نه خیلی خوشبخت نه خیلی بدبخت! بدون اینکه به هیچ آرزویی رسیده باشم و بدون اینکه هیچ آرزویی کاملا دور از دسترس باشد . دختری که گاه کاملا راضی و گاه این حق را دارد که متاسف باشد از این دنیا و احتمالا بیشتر از خود!
یک سال برایت نوشتم بدون اینکه بخوانی! یکسال نوشتم و فقط خودم خواندم ! و امروز دلم میخواهد ترکت کنم!
دنیای مجازی من ، تمام رویاهای من را بلعیدی بی اینکه حتی فکر کنی این دخترک از تمام دنیای حقیقی دلش به همین لبخندهای پشت پرده خوش است و امروز من می روم . بی هیچ دلخوشی ای میروم

کمتر از دیروز دوستت دارم . تمام تصورم از تو به هم ریخت فقط با چند جمله ی اویی که نه من را میشناخت و نه تو را!
دلم به حالت سوخت! چقدر حقیری!
خیلی تنهایی !
کاش کمی کمتر عظمت داشت این تنهایی تو
دوست من خیلی وقت است که فقط نام دوست را یدک میکشی آن هم به زور!
فدای تمام خیال بافی های کودکانه ات!من را ببین، دیگر بزرگ شده م
توهم های تو فرسنگ ها فاصله دارد با واقعیت
شکستم! تلخ هم شکستم
تو بخند و سعی کن کمتر تلخ باشد این لحظه ها...

قسمت احمقانه ی وجودم به شدت دلتنگت شده !!! بیچاره فکر میکنه به بیماری سختی مبتلا شده من هم به روی خودم نمیارم یک آلرژی گذراست! بگذار کمی بترسد ! گاهی ترس لازم است!!!
دیر یا زود میفهمد این آدمها گهگاه دلشان برای هم تنگ می شود. زمان لازم است...


